الغزالي
53
كيمياى سعادت ( فارسى )
ستارگان ، و در بستن [ 1 ] كارهاى اهل زمين به آسمانها ، و كليد ارزاق به آسمان حوالت كردن - كه اين جمله چگونه است ؟ و اين بابى عظيم است در معرفت بارى - تعالى . و اين را معرفت افعال گويند ، چنان كه آن پيشتر را معرفت ذات گويند و معرفت صفات گويند . و كليد اين نيز معرفت نفس است . و چون تو ندانسته باشى كه پادشاهى خويش در مملكت خويش چون مىرانى ، چگونه خواهى دانستن كه پادشاه عالم چون مىراند ؟ اولا خويشتن مىشناس و يك فعل خويش را [ 2 ] - مثلا چون نبشتن : كه خواهى كه « بسم اللّه » بر كاغذ كشى ، اول رغبتى و ارادتى در تو پيدا آيد ، پس حركتى و جنبشى در دل تو پديدار آيد - نه اين دل ظاهر كه از گوشت است و در جانب چپ نهاده است - و جسمى لطيف از دل حركت كند و به دماغ شود - و اين جسم لطيف را طبيبان روح خوانند كه حمّال قوتهاى حس و حركت است ، و اين روحى ديگر است كه بهايم را بود ، و مرگ را بدان راه باشد ، و آن روح ديگر كه ما آن را دل نام كرديم بهايم را نبود و هرگز بنميرد ، كه آن محل معرفت خداى است - پس چون اين روح به دماغ رسد ، و صورت « بسم اللّه » در خزانهء اول دماغ - كه جاى قوّت خيال است - پيدا آمده باشد ، اثرى از دماغ به اعصاب پيوندد - كه از دماغ بيرون آمده است و به جملهء اطراف رسيده و در سر انگشتها بسته چون رسنها ، و آن بر ساعد كسى كه نحيف بود بتوان ديد - پس اعصاب بجنبد ، پس سر انگشت را بجنباند ، پس انگشت قلم را بجنباند ، پس قلم حبر [ 3 ] را بجنباند ، پس صورت « بسم اللّه » بر وفق آنكه در خزانهء خيال است بر كاغذ پديدار آيد به معاونت حواس ، خصوصا چشم كه در نبشتن حاجت به وى باشد . پس چنان كه اول اين كار رغبتى بود كه در تو پديدار آيد ، اول همهء كارها صفتى است از صفات حق ، كه عبارت از آن ، ارادت آيد [ 4 ] . و چنان كه اول اثر از اين ارادت بر دل تو پيدا آيد آنگه به واسطهء آن به -
--> [ 1 ] در بستن ، مقيد ساختن ، مشروط ساختن . [ 2 ] مىشناس به قرينه حذف شده است . [ 3 ] حبر ، مركب . [ 4 ] آن را به « اراده » تعبير كنند ، آن را « اراده » خوانند .